سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
وقایع اتفاقیه!!!




























وقایع اتفاقیه!!!


این روزها، وقتی هر بار فرزند 16 ماهه ام، بابایش را که به ضرورتی و البته در کمال صحت و سلامت، چند روزی از او دور شده، صدا می کند و یا تلفن را برداشته و منتظر شنیدن صدای اوست، می بینم؛ گریه ام می گیرد...


امان از دل تو ای بانوی صبر!


نوشته شده در یکشنبه 13/9/90ساعت 12:0 عصر توسط بانو نظرات ( ) |

یه روایت داریم از امام صادق علیه السلام که هرکس به زیارت قبر حضرت سیدالشهدا علیه السلام در کربلا نره و بمیره و به بهشت بره، اون جا مهمون اهل بهشت خواهد بود؛ یعنی خودش از خودش خونه نداره.


این روزها که داریم به دنبال خونه ی جدید می گردیم و خیلی وقت ازمون گرفته و هنوز هم اون چیزی که به دردمون بخوره و با شرایطمون بخونه، قطعی نشده؛ به فکر این حدیث افتادم. توی این دنیا صاحب خونه نبودن این قدر سخته و پر دردسر؛ اون طرف چطور خواهد بود!


خدایا! به همه ی اونایی که هنوز به زیارت حضرت ارباب علیه السلام نرفتن روزی کن و به ما هم دوباره و چند باره. به همه ی اونایی هم که پولهاشون رو در راه زیارت کربلا واسه این که این جا خونه بخرن، خرج نمی کنن؛ معرفت بده! نکنه واسه خرید خونه ی خاکی، تو بهشت خونه به دوش بمونیم.


نوشته شده در چهارشنبه 27/7/90ساعت 8:53 صبح توسط بانو نظرات ( ) |

استادى از شاگردانش پرسید: چرا وقتی خشمگین هستیم صدای خود را بلند می‌کنیم و سر طرف مقابلمان داد می‌کشیم؟  


یکی از شاگردان گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردی‌مان را از دست می‌دهیم.


استاد گفت: درست است... اما چرا با اینکه طرف مقابل، نزدیک ماست، باز هم داد می‌زنیم؟ یعنی اگر با صداى ملایم صحبت کنیم نمی‌شنود؟


شاگردان  هر کدام جواب‌هایى دادند امّا هیچ‌کدام از پاسخ‌ها او را راضى نکرد  . سرانجام خودش چنین توضیح داد:


هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى  هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى اینکه این فاصله را جبران کنند مجبورند داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.


سپس استاد ادامه داد: اما هنگامى که دو نفر عاشق یکدیگر باشند سر هم داد نمی‌زنند؛ بلکه به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هاشان به هم نزدیک شده و فاصله‌ی آنها با همدیگر بسیار کم است.


حالا وقتی عشق‌شان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ در این صورت، آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش یکدیگر نجوا می‌کنند. این نجوا عشقشان را شعله ورتر می‌کند تا جایی که حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. و این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آنان باقى نمانده باشد.


 



پ.ن 1:  بیایید سر هم داد نزنیم... .


 


پ.ن 2: یادم نیست این مطلب رو از کجا برداشتم!


   پ.ن 3: وبلاگ گل پسر هم به روز شده.


نوشته شده در سه شنبه 22/6/90ساعت 7:50 عصر توسط بانو نظرات ( ) |

مدتی پیش، عزیزی می گفت بعد از مدت ها رفته سراغ وبلاگ هایی که از قدیم می شناخته و متاسفانه دیده که اغلب وبلاگ هایی که خانوم ها می نوشتن، تقریبن تعطیل شده! نه فقط نمی نویسن؛ حتا قالب هاشون به هم ریخته و ... .


حالا که اومدم سراغ وبلاگ های خودم، می بینم این حرف در مورد خودم هم صادقه ؛ و البته به همه ی اون خانوم هایی که از سر گرفتاری زیاد و ترجیح دادن خانواده بر همه چیز؛ و نه از سر تنبلی به این وضع دچار شدن، حق می دم. مؤدب


فعلن تو این چند روز باقی مونده از ماه خوب خدا، تو رو خدا دعامون کنین. یه دعای مخصوص هم برای رفع گرفتاری یکی از عزیزان من.


راستی عباداتتون هم قبول درگاه حق.


نوشته شده در یکشنبه 6/6/90ساعت 7:16 صبح توسط بانو نظرات ( ) |

برگشتن به این شهر بعد از یک سفر حتا کوتاه توی این ایام، و دیدن طبیعت ناب این جا و تغییرات زیادی که در همین مدت کوتاه چهره ی شهر رو کاملن عوض کرده، زمینه ی بسیار مناسبی ست برای تصادف ماشین ها به دلیل سرگرم بودن رانندگان اونها به حظّ از مناظر شیراز!!!



شیرازی ها و مهمان های گرامی! از حالا تا آخر اردی بهشت خیلی مراقب این موضوع باشید!چشمک



شکوفه های فروردینی


پ.ن1 : شبهه ی ایجاد شده در ذهن شما که بنده هنگام رانندگی تصادف کردم، کاملن غلط می باشد!پوزخند


پ.ن2 : حدود 15 روز دیگه یعنی اوایل اردی بهشت اوج زیبایی این جاست. عکس هاش طلبتون!


نوشته شده در چهارشنبه 10/1/90ساعت 4:13 عصر توسط بانو نظرات ( ) |

وبلاگ کوچولوی ما با عکس های جدید به روز شد. قابل توجه زینب سادات عزیز!


قدم رنجه بفرمایین: سومین عضو خانواده!


فعلن همین!


نوشته شده در پنج شنبه 5/12/89ساعت 8:28 صبح توسط بانو نظرات ( ) |

توی یه روز بارونی که از محل کار هم مرخصی گرفتیمؤدب، پسرک رو با هزار ترفند بعد از این که فکّت از یک ساعت لالایی خوندن به صدا افتاده خسته کننده خوابوندی و به امید این که حداقل به اندازه ی همون لالایی خوندن بخوابه، رفتی سراغ کارهای خونه. بعد از چند دقیقه صدایی شبیه یک ناله ی کوتاه از اتاق میاد؛ و تو چون دستت بنده تا میای خودتو برسونی صدا قطع شده و هیچ صدای دیگه ای هم نمیاد. دوباره مشغول کارهات می شی و بعد از حدود دو دقیقه یهو دلشوره به جونت می افته که نکنه ...ترسیدم . سریع خودتو می رسونی به اتاق. گوشه ی ملافه ای که واسه گرم تر شدن روی سرتاسر تخت پسر انداختی رو کنار می زنی و به آرومی نگاه می کنی که ببینی در چه وضعه. نمی بینیش! روی بالشش نیست. کمی اون طرف تر، باز هم نیست. فکر می کنی که چون اتاق رو واسه خوابیدنش در حد تیم ملی تاریک کردی چشمات درست نمی بینه! دوباره چشماتو به هم می زنی؛وااااای نه؛ هیچ چیزی نیست! نه سر، نه دست، نه پا! نگرانش می شی! ملافه رو بیشتر کنار می زنی؛ باز هم هیچی نیست! یهو توی گوشه ی تخت همون جایی که کنار تخت ایستادی احساس می کنی چیزی تکون خورد! توی اون تاریکی خوب که خیره می شی؛ یه جفت چشم سیاه کوچولو می بینی که از کناره ی تخت گرد شده و بهت زل زده.مؤدب و حالا وقتی از اون تو، می بینه داری نیگاش می کنی، یه لبخند ملیح هم تحویلت می ده. نگو که شازده از اول بیدار بوده و در حالی که حدود 40 سانت از بالشش رفته پایین تر، کله رو چسبونده به لبه ی تخت و داشته از این گوشه تو رو می دیده و... ! حالا تصور کنین حال اون لحظه ی بنده را !!!مشکوکمخیلی خنده‌دار


یکی شبیه همون حالت هاست!


نوشته شده در دوشنبه 11/11/89ساعت 9:27 صبح توسط بانو نظرات ( ) |

زیبای کوچکم!


این روزها عجیب مرا به یاد شش ماهه ی کربلا می اندازی. این روزها وقتی تو را می خوابانم، ناخودآگاه به یاد لالایی های علی اصغر می افتم. این روزها با هر گریه ی تو دلم پر می کشد به سمت کربلا و گریه های آن نازدانه. این روزها معصومیتت عجیب آتش می زند. این روزها بیشتر و بهتر قدر تو را می دانم آن گاه که روضه ی وداع رباب با دل بندش را می خوانند. این روزها بیشتر می بویمت؛ به جای رباب! بیشتر می بوسمت به یاد رباب! و بیشتر در آغوشت می کشم به یاد ... !


لا یوم کیومک یا اباعبدالله...


جمعه 19/9 /89 همایش شیرخوارگان حسینی بود و ما نیز دردانه مان را برده بودیم. بردیم که پیشکشش کنیم به مولای کربلا؛ شاید به بهانه ی او ما را نیز به نگاهی... .


یا باب الحوائج 


نوشته شده در سه شنبه 23/9/89ساعت 8:40 صبح توسط بانو نظرات ( ) |

مدت هاست که وبلاگی برای نوشتن خاطرات شازده افتتاح کردیم و قرار بر این بود که نویسندگان اون جا بابا، مامان و خود نی نی باشن. البته طبق معمول جناب امیرکبیر کمی کم لطفی می کنن و فرصتی برا نوشتن در این دو وبلاگ نمی ذارن و خلاصه این که اون جا هم تک نویسنده ای شده اما خب با دو اسم: مامانی و نی نی!


از همه ی بزرگوارانی که قدم رنجه می کنن و به وبلاگ های ما تشریف میارن، التماس دعای فراووووووون داریم به خصوص برای شازده پسر.


ضمنن قبل از رونمایی سرود ملی فراموش نشه؛ واسه خودتون پخش کنین! پوزخند


... و این هم وبلاگ سومین عضو خانواده ی ما دوست داشتن


نوشته شده در دوشنبه 15/9/89ساعت 12:39 عصر توسط بانو نظرات ( ) |

سلام بعد از 4 ماه!


خب فکر نمی کنم که کسی توقع داشت که بنده بتونم زودتر این جا رو به روز کنم. هرچند دلم می خواست هم این کار رو انجام بدم و هم سری به دوستان عزیز نتی بزنم که خب مجال نشد. الان هم شازده روی پام نشسته و زل زده به صفحه ی لپ تاپ و هر از گاهی هم به قصد دست یافتن بهش تلاش هایی می کنه!


راستش اون اوایل خیلی برام سخت بود بچه داری. با این که منزل مامان بودم و خواهرم هم تقریبن تمام مدت اون جا بود اما حس خوبی نداشتمو حسم نسبت به بچه نبود اما فکر می کردم از پس این کار سخت برنمیام. اما خدا کمک کرد و اون روزهای سخت گذشت و الان بنده و پسرم در کنار هم روزهای شاد و خوبی رو می گذرونیم.


توی این 4 ماهی که از سن مادریم می گذره، با عنایت خدا معرفتم خیلی بیشتر شده. خیلی وقت ها می شینم و به خلقت یک انسان فکر می کنم و به تکاملش که هر لحظه ی فرزندم با لحظه ی قبلش متفاوته. خدا رو شکر می کنم که بهم لیاقت درک این معرفت رو داد. تا مادر نباشی و لحظه به لحظه در  کنار فرزندت، بعیده که بتونی درکش کنی. از لحظه ی تولد که نوزاد  گرسنگی رو می فهمه و به طور غریزی به زیبایی شروع به خوردن می کنه بدون هیچ آموزشی تا بعد پاسخ به صداها و حرکات و خلاصه با هر عملی یک عکس العمل. حتا خندیدن؛ هیچ وقت فکر کردین یک نوزاد چطور تشخیص می ده که چه وقت باید بخنده؟؟؟


فقط می شه گفت: الله اکبر عما یصفون.


نوشته شده در پنج شنبه 11/9/89ساعت 10:28 صبح توسط بانو نظرات ( ) |


Design By : Pichak